صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: داستان ها و متن های کوتاه و جالب  (دفعات بازدید: 32355 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
Mona
مهمان
« : »

سلام ، از این به بعد می‌خوام اینجا داستانهای کوتاه و متنهای جالب و زیبا بذارم امیدوارم خوشتون بیاد.



1. پسرک و خدمتکار


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.
خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: 50 سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد .
بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند،
با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى خالى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.
 پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.
 هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت !
پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.

خارج شده است
Mona
مهمان
« پاسخ #1 : »

2- چه زود دیر میشود !


مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود .
 مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد .
او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری دردنیا دوست دارم .
 سپس یك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .
با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال و دارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟
كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده .
یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند .
از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود .
 اما قبل از اینكه اقدامی بكند ، تلگرافی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است .
 بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .
هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد . اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت .
در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد .
در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت .
روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود :
تمام مبلغ پرداخت شده است .
« آخرين ويرايش: توسط سالار حدادی » خارج شده است
Mona
مهمان
« پاسخ #2 : »



3.ارزش ما

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید
خارج شده است
سجاد حاج علی
مدیر کل انجمن
کاربر پر فعال
*****
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 13


WWW
« پاسخ #3 : »

قشنگ بود ممنون
خارج شده است
Mona
مهمان
« پاسخ #4 : »



قشنگ بود ممنون

خواهش می‌کنم


خارج شده است
Mona
مهمان
« پاسخ #5 : »

4.دو خط موازي

دو خط موازي متولد شده اند. پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد .
آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد!
 خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان ...
خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند !!»
« آخرين ويرايش: توسط مونا » خارج شده است
Mona
مهمان
« پاسخ #6 : »


زندگی مثل يه ديکته می مونه که هی مي نويسيم و بعد خط ميزنيم
ولی زمانی به خودمون می اييم که میگن وقت تموم شده ورقه ها بالا .

-----------------------------------------------------------

هيچ کس براي شکست خوردن نقشه نميکشد بلکه اين نقشه است که اگر اشتباه کشيده شود به شکست ميانجامد

-----------------------------------------------------------


دوست داشتن کساني که دوستمان دارن کار بزرگي نيست،مهم ان است انهاي که ما را دوست ندارند ،دوست بداريم

-----------------------------------------------------------


آموخته ام كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت
و نگه داشتن شان سخت تر است

-----------------------------------------------------------


زندگی تفسیر سه کلمه است : خندیدن .... بخشیدن .... و فراموش کردن
 .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن

-----------------------------------------------------------


همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیایید آنچه را که به دست می آوریم
 دوست بداریم

-----------------------------------------------------------


زندگی دو نیمه است: نیمه اول انتظار و نیمه دوم حسرت نیمه اول

-----------------------------------------------------------------


« آخرين ويرايش: توسط مونا » خارج شده است
Mona
مهمان
« پاسخ #7 : »

اگر تنهاترين تنهايان شوم باز خدا هست.او جانشين همه نداشتن هاست.نفرين و آفرين ها بي ثمر است.اگر تمامي خلق گرگ هاي هار شوند و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد تو تنهاي مهربان و جاويد و آسيب ناپذير من هستي.اي پناهگاه ابدي ! تو ميتواني جانشين همه بي پناهي ها شوي.

-----------------------------------------------------------


.. نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد ... نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ... ولي بسيار مشتاقم ... که از خاک گلويم سوتکي سازد ... گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش ... تا که پي در پي دم گرم خويش را بر گلويم سخت بفشارد .... و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ... تا بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...

-----------------------------------------------------------


توحيد:

خدايا من در کلبه حقيرانه خود کسي را دارم که تو در ارش کبريايي خود نداري من چون تويي را دارم  وتو چون خود نداري
خارج شده است
محمدحسین مومنی
نویسنده
کاربر فعال
*****
تعداد ارسال: 7


« پاسخ #8 : »

خیلی جالب بود
خارج شده است
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
پرش به :